خداوندا ؛
مرا از آرامش ملكوتی خود سیراب ساز ..
به من قدرتی عنایت فرما تا در برابر دشمنی، عشق عرضه كنم ..
در برابر زخم زبان، گذشت كنم ..
در برابر شك و تردید ، ایمانم افزایش یابد ..
در برابر نومیدی ، امیدوار گردم ..
در برابر اندوه، شادمان شوم ..
مرا یاری فرما تا پیوسته دیگران را یاری كنم ،
نه اینكه بخواهم مرا یاری كنند ..
به آنان بیاموزم ، نه اینكه به من بیاموزند ..
آنان را دوست بدارم ، نه اینكه انتظار دوست داشتن داشته باشم
زیرا محبت از محبت می جوشد و گذشت ، ثمره گذشت است ..
زندگی ابدی ، فنا شدن به خاطر دیگران است ..



|برگرفته از کتاب نهج البلاغه حضرت امیر|
http://www.zarrehbin.com/files/mo_images/1404660094.jpg

احساس تنهایی ..
 
عمیق ترین احساس تنهایی زمانی به انسان دست می دهد
که هدف اصلی در زندگی ، رسیدن به امنیت فردی باشد...!
بدون تردید بسیاری از ما در پشت چهره های شاد و بذله گویی هایمان، غرق در وحشتیم.
می ترسیم مبادا شغل، پول یا زیبایی خود را از دست بدهیم.
از پیر شدن می ترسیم و از تنها ماندن و زندگی کردن و مردن
و به این خاطر است که رفتار هایمان این چنین جنون آساست.
و دوای دردمان چیست؟ محبت دیدن، دوست داشته شدن...!


|اندرو متیوس|
http://www.zarrehbin.com/files/mo_images/1404660094.jpg
رابطه ها ..
گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند ، اما همراه نمی شوند،
گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند.

بعضی وقت ها آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند،
همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما دوستشان نداریم ..

به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم،
اما آنانی را که دوست می داریم را همواره گم می کنیم
و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم !

برخی ما را سر کار می گذارند، برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند
و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است
که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد.
برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای،
هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پر کنیم ..

برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند
و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند ..

گاه ما برای یافتن گمشده خویش ، خود را می آراییم،
گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم
و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم.

گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی ..
تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری.
گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد
که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده ..
او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی، حرکت کنی ..

او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید :
"شاید روزی به هم برسیم ..." ، می گوید و می رود ،
و آغاز راه برایت دشوار است ..
این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است.
بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است،
کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی،
و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی
و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی،
از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی
و تنها بروی و بروی و بروی ....


|شل سیلور استاین|